نشریه اقتصادی- فرهنگی فکروفن

مجله ی اقتصاد و فرهنگ

نشریه اقتصادی- فرهنگی فکروفن

مجله ی اقتصاد و فرهنگ

سقراط و آزاد اندیشی

دکتر مهدی مطهرنیا


 سقراط یکی از خورشیدهای کهکشان فلسفی است. در سپهر اندیشه بشری کمتر نامی چون سقراط شناخته شده است. او در پی زایش اندیشه ها دکترین مشخصی را پی می جست. او با شعار به خود بپرداز همشهریان آتنی‌اش را تشویق می‌کرد تا خدایانشان، ارزش‌هایشان و خودشان را مورد پرسش و ارزیابی قرار دهند. من پارادایم سقراطی را «پرسشگری دائمی برای انکشاف حقیقت»، می خوانم، و از همین رو دکترین وی را بر اساس آنچه آمد «دکترین خود انتقادی / Self-criticism»،می دانم.  

 

او نه در پی تحقیر دیگران؛ که در پی کشف حقیقت و انکشاف جهل های مرکب و غیر مرکبی بود که آدمی به آن دچار بود. آنسانی که با به فراموشی سپردن یا نسیان حاصل از غرور خویش، خود را اشرف مخلوقات و کعبه ی موجودات می دانست؛ در تله های چالش برانگیز سقراطی گیر می افتاد و آزادی اندیشه و اندیشه ورزی آزادی خواهانه ی او را بر ضد تمامیت موجودیتی خود تعریف می نمود. 

این روش سقراط پروای برانگیختن اندیشه ها داشت. اما، در عمل با نقد دائمی دستاوردهای فکری مدعیان حقیقت می انجامید. همین معنا موجب مقاومت دائمی و به همان نسبت سخت در برابر سقراط حکیم بود. آنچه سقراط به انجام می رساند چیزی جز بیان آزاداندیشانه ی اندیشه های فلسفی و تفلسف ورزی های عالمانه نبود. ولی همه ی این ها؛ به زعم دیگران به ویژه اصحاب قدرت و زعامت در بسترهای گوناگون آن خوش نمی آمد و در نهایت به اجماع عملی قدرت بر ضد عزت خواهی اندیشه ورزانه وی منجر شد. 

در سال ۳۹۹ پیش از میلاد، سقراط به فاسد کردن جوانان متهم شد. اتهام دیگر او بی‌اعتقادی به خدایان بود. او نه به نفی خدا که به نفی تفکری پرداخته بود که خدایان متعدد را می پذیرفت و در حیات اجتماعی منجر به پذیرش ارباب قدرت به عنوان خدای حیات اجتماعی گرایش پیدا می کرد. سقراط را به دادگاه فراخواندند و قضّات مجازات مرگ را برای سقراط خواستار شدند. 

بعد از صدرو حکم در حالی که شاگردانش همه ی نیازهای منجر به فرار او را تدارک دیده بودند و پیشنهاد فرار به او دادند، او مرگ را بر فرار برتری بخشید. جام شوکران نوشید و به طعنه در آخرین وصیتی که به اصرار دانشجویانش از او درخواست شد در نفی خدایان متعدد؛ شنل از چهره ی شوکران نوشیده ی خود بر گرفت و خروسی نذر خدای سلامتی نمود. او با این حرکت پیام بلندی را به آیندگان ارسال نمود؛ چرا که وی با شهادت در راه آزادی به رستگاری رسیده بود. افلاطون شاگرد او، در رساله‌های آپولوژی، کریتون و فایدون به شرح زندگی و محاکمهٔ استادش پرداخته‌است. 

سقراط بر این باور بود که اگر فضیلت با خردمندی و دانش معنا می‌شد، آن‌گاه مردمان می‌توانستند نتایج بلندمدت اعمالشان را پیش‌بینی کنند؛ و امیال و خواهش‌های خود را تحت نظم دربیاورند. هرچند در انسان مطلّع نیز شهوات وجود دارند، ولی او بهتر از جهّال می‌تواند بر خود مسلّط باشد. نیز در اجتماعی که بر پایهٔ عقل و دانش باشد، نفع هر شخص در متابعت از قوانین خواهد بود.(ویل دورانت. «فصل اوّل:افلاطون». در تاریخ فلسفه. ترجمهٔ عباس زریاب. چاپ بیست و یکم. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۷. صفحه ۸ تا ۱۵). ولی اگر خود حکومت پوچ و بی‌نظم باشد، و مقصود از آن خدمت و مساعدت به مردم نباشد، و بدون هدایت و راهنمایی مردم فرمانروایی صورت بگیرد، آیا می‌توان امید داشت که در چنین حکومتی اشخاص از قوانین پیروی نمایند و منافع خاصّ خود را تابع خیر کلّی عموم بدانند؟(پیشین.)

سقراط می‌خواست مردان باکفایت را به قدرت برساند. از جوانان آتنی می‌پرسید:«اگر من بخواهم کفشی را تعمیر کنم، چه کسی را باید به این کار بگمارم؟» و پاسخ می‌شنید که «کفّاش را ای سقراط.» وی درودگران و مسگران و دیگران را نیز نام می‌برد، و سرانجام سوالی از این قبیل می‌پرسید که:«کشتی دولت را چه کسی باید تعمیر کند؟»(برتراند راسل. «فصل یازدهم:سقراط». در تاریخ فلسفه غرب، جلد اول:فلسفه قدیم. ترجمهٔ نجف دریابندری. چاپ اول. تهران: شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، ۱۳۴۰. صفحه ۷۸ تا ۸۶.) 

به این ترتیب بود که سقراط به فاسد کردن جوانان و بی‌اعتقادی به خدایان متهم شد. سقراط را به دادگاه جالب این بود که دادستان‌های محکمه آنیتوس و ملتون مشهور، و لیکون گمنام بودند؛ آنانی که نادانی آن ها را سقراط نه به معنای تحقیر آن ها که برای افزایش داناییشان به رخشان کشیده بود. همین ها بودند که مجازات مرگ را برای سقراط خواستار شدند (همان.)


به باور من؛ دفاعیه سقراط در دادگاه اتن یکی از زیباترین متون برای فهم آزاداندیشی است. این دفاعیه در دو بخش مورد بررسی قرار گرفته است در بخش نخست سقراط آنیتوس و ملتوس را به زبان‌آوری متّهم می‌کند و این اتّهام را که بر خود وی بسته بودند، رد می‌کند. او می‌گوید که فقط در بیان حقیقت زبان‌آور است؛ اگر به عادت مألوف خود سخن بگوید و نه به صورت «خطابهٔ مدوّنی که به صنایع و لطایف مزّین باشد،» نباید بر او خشم بگیرند. وی بیش از هفتاد سال دارد و تاکنون در محکمه‌ای حضور نیافته‌است، و بنابراین اگر طرز بیانش خلاف رسم محاکم است، باید او را معذور بدانند.(همان.)

آن‌گاه می‌گوید که علاوه بر مدّعیان رسمی، گروه بزرگی مدّعی غیررسمی نیز دارد، که از زمانی که قضاّت کودکانی بیش نبوده‌اند، همه‌جا از «سقراط، که مردی است دانا و دربارهٔ آسمان‌های زبرین می‌اندیشد، و در زمین زیرین کاوش می‌کند و بد را خوب جلوه می‌دهد،» سخن گفته‌اند. این اتّهام دیرینه از جانب افکار عمومی، از اتّهامات رسمی خطرناک‌تر است، خاصّه آن‌که او نمی‌داند واردکنندگان این اتّهامات چه کسانی هستند. سقراط در پاسخ این دشمنی‌های دیرینه می‌گوید که وی مردی عالم نیست. سقراط می‌گوید که یک‌بار از معبد دلفی دربارهٔ داناترین افراد پرسیده‌اند و پاسخ آمده که از سقراط داناتر نیست. سقراط خود از این بابت مبهوت و متحیّر است؛ زیرا او می‌داند که دانشی ندارد؛ و خدا نیز ممکن نیست دروغ بگوید. بدین سبب سقراط به نزد کسانی می‌رود که به دانایی معروف بوده‌اند. نخست به نزد سیاست‌مداری می‌رود که «برخی او را دانا می‌شمردند، و خود او باز خود را داناتر می‌دانست.» امّا به زودی در می‌یابد که او دانا نیست. سپس به سراغ شاعران می‌رود و از آن‌ها می‌خواهد قطعاتی از آثار خودشان را برای او توضیح دهند؛ ولی شاعران از عهدهٔ این‌کار برنمی‌آیند. «آن‌گاه دانستم که شعر سرودن شاعران از فرط دانایی نیست، بلکه بر اثر نوعی نبوغ و الهام است.» سپس به نزد صنعتگران می‌رود، ولی اینان را نیز به همان اندازه مأیوس‌کننده می‌یابد.

سقراط می‌گوید که در این جریان دشمنان فراوانی برای خود تراشیده‌است. سرانجام به این نتیجه می‌رسد که «فقط خدا داناست.» با این حساب چرا خدا سقراط را داناترین آدمیان دانسته است؟ سقراط این‌گونه پاسخ می‌دهد که منظور خدا شخص سقراط نیست، بلکه خدا نام سقراط را از باب مثال به کار برده است؛ مانند اینکه بگوید «کسی داناست که مانند سقراط بداند که دانایی‌اش هیچ ارزشی ندارد.» کار رسوا کردن کسانی که وانمود می‌کنند دانایند و بدین وسیله مردم را فریب می‌دهند، تمام وقت سقراط را گرفته است؛ و او را فقیر و بی‌چیز ساخته است؛ امّا سقراط وظیفهٔ خود می‌داند که درستی گفتهٔ خدا را به مردم اثبات کند. جوانان خوش دارند به سخنان او که حقیقت را آشکار می‌کند، گوش فرادهند؛ و آن‌گاه خود این جوانان به این کار می‌پردازند؛ و بدین ترتیب بر شمارهٔ دشمنان او می‌افزایند «زیرا که مردم خوش ندارند قبول کنند که ادعای دانایی‌شان مورد تفتیش قرار بگیرد.»(پیشین). 

سقراط سپس به مدعی خود ملتوس می‌پردازد، و از او می‌پرسد آن‌ها که جوانان را اصلاح می‌کنند چه کسانی هستند. ملتوس نخست قضّات را نام می‌برد، سپس قدم به قدم ناچار می‌شود که بگوید همهٔ مردم آتن، جوانان را اصلاح می‌کنند به جز سقراط! در اینجا سقراط به مناسبت چنین بخت نیکویی که نصیب شهر آتن شده، به آتنیان تبریک می‌گوید. آن‌گاه می‌گوید که زیستن در میان مردم صالح، بهتر است از زیستن در میان مردم فاسد، بنابراین نمی‌توان گفت که سقراط چنان سفیه‌است که به علم و عمد به فاسد کردن هم‌شهریان خود بکوشد؛ و اگر سهوآ چنین می‌کند در آن صورت ملتوس باید او را هدایت کند، نه محاکمه.(همان). 

او در این محاکمه خود را متهم به اتهام دیگری می داند: به این اتهام که وظیفه دارد آتنیان را برانگیزد و از خواب غفلت بیدار کند. زیرا در میان آن ها افراد بسیاری از صنوف مختلف وجود دارند که خود را دانا به چیزهای بسیاری می پندارند، بی آنکه واقعا به آن ها دانا باشند. او خود را فرستاده ای از جانب خدای معبد دلفی می داند که وظیفه دارد به خود و دیگران را بیازماید و ببیند که در میان مردم کدام یک به حقیقت دانا است و کدام یک تنها خود را دانا می پندارد.

سقراط در دادگاه خاطره ای از دوست خود که از راهبان معبد دلفی بود نقل می کند. در این خاطره دوست سقراط از خدای معبد می پرسد آیا کسی دانا تر از سقراط هست؟ و پاسخ می شنود که هیچ کس دانا تر از سقراط نیست. سقراط پس از شنیدن این جمله متعجب می شود و هنگامی که به میان مردم می رود تا به خدای دلفی ثابت کند که دانا تر از او هم هست ناگهان در می یابد که او تنها در یک چیز از دیگران دانا تر است: او می داند که دانا نیست، اما دیگران نمی دانند.

سقراط در خطابه ی دفاعیه ی خود ،حتی ترس آدمی از مرگ را از همین شکل توهمات دانایی می شمارد.

به گفته ی او ترس از مرگ جز این نیست که آدمی خود را دانا به چیزی بپندارد که واقعا به آن دانا نیست. زیرا کسی نمی داند که مرگ برای آدمیان بهترین سعادت ها به شمار نمی آید.

بخش دوم از دفاعیه نخست سقراط، شالوده‌ای کاملاً دینی دارد. سقراط تعلیم فلسفه را وظیفه‌ای دینی می‌داند که خدا به او محوّل کرده، چنانچه ترک این وظیفه همچون ترک وظیفهٔ سربازی، ننگین خواهد بود. – شغل اصلی سقراط افسر توپخانه (منجنیق)،بوده است و در سه جنگ نیز شرکت کرده است - اگر سقراط را بدین شرط حیات بخشند که دیگر به اندیشه نپردازد، در پاسخ خواهد گفت:«ای مردم آتن، من شما را حرمت می‌گذارم و دوست می‌دارم؛ ولی اطاعت خدا را بر اطاعت شما ترجیح می‌دهم؛ و تا هنگامی که جان و توان دارم از فلسفه و تعلیم آن دست نخواهم کشید... زیرا بدانید که این امر خداست و به عقیدهٔ من تاکنون هیچ امری که از خدمت من به خدا بزرگتر باشد؛ در شهر روی نداده‌است.». 

سقراط انکار نمی‌کند که قضّات می‌توانند او را بکشند، یا تبعید کنند، یا از حقوق اجتماعی محروم سازند. امّا وقتی آن‌ها چنین می‌پندارند و دیگرانی نیز چنین می‌پندارند که آسیب بزرگی به سقراط رسیده است؛ او با آن‌ها موافق نیست زیرا زیانی که این‌کار در روح و جان آن‌ها می‌گذارد، از بدی آسیب آن‌ها به سقراط بزرگتر است.  سقراط سپس می‌گوید که در عالم سیاست هیچ مرد درستکاری نمی‌تواند مدّت مدیدی پایدار بماند. وی دو مورد را ذکر می‌کند که در آن‌ها چاره‌ای جز دخالت در سیاست نداشته‌است: مسئلهٔ دموکراسی در آتن و مخالفت با سی‌تن جبّار. 

در آخر سقراط خاطرنشان می‌کند که در میان حاضران، بسیاری از شاگردان سابق او و پدران و برادران آن‌ها وجود دارند؛ امّا در ادعانامه حتّی یکی از اینان به عنوان شاهد معرّفی نشده‌است. سقراط از پیروی از رسم متداول حاضر کردن کودکان گریان خود در دادگاه، برای رقّت آوردن قلوب قضّات خودداری می‌کند؛ و می‌گوید که چنین صحنه‌هایی متّهم و دادگاه را به یک اندازه مضحک می‌کند. او وظیفهٔ خود می‌داند که قضّات را مجاب کند، نه اینکه آن‌ها را بر سر رحم آورد. 

پس از صدور حکم مرگ با نوشیدن شوکران و ردشدن پیشنهاد سی‌مینه جریمه، سقراط خطابهٔ نهایی‌اش را ایراد می‌کند. (پیشین). او در این خطابه می گوید: به زودی به مجازاتی بسیار سخت‌تر از آنچه بر او روا داشته‌اند، گرفتار خواهند شد. 

به نظر سقراط «اگر می‌اندیشید که با کشتن من می‌توانید کسی را از نکوهش زندگی زیان‌آورتان بازدارید، سخت در اشتباهید. این راه فرار، راهی نیست که ممکن یا آبرومندانه باشد. آسان‌ترین و شریف‌ترین راه، از پای درآوردن دیگران نیست؛ بلکه بهتر ساختن خویشتن است.». 

در ادامه او می‌گوید:«از میان ما آنان که مرگ را بد می‌پندارند، دراشتباهند؛ زیرا که مرگ یا خوابی است بی‌رویا، یا رفتن روح است به دنیای دیگر. و آیا انسان در ازای هم‌صحبتی اورفئوس و موسی و هزیود و هومر، از چه چیزی حاضر نیست دست بشوید؟ نه، اگر این راست باشد، پس بگذارید من بمیرم و باز هم بمیرم.» سقراط می‌گوید که در دنیای دیگر با کسانی هم‌نشین خواهد شد که شربت شهادت نوشیده‌اند؛ و بالاتر از همه اینکه جستجوی خود را در طلب دانش در آن دنیا ادامه خواهد داد. و در انتها سقراط می‌گوید:«زمان رحلت فرارسیده‌است و ما هر یک به راه خود می‌رویم؛ من به راه مرگ و شما به راه زندگی. کدام یک بهتر است، فقط خدا می‌داند.». او با این جملات خطاب به آتنیانی که او را به مرگ با شوکران محکوم کرده اند می گوید:

«آتنیان، با این ناشکیبائی نام نیک خود را به باد دادید و بدخواهان و خرده گیران را گستاخ ساختنید. زیرا از این پس عیب جویان به سرزنش شما برخواهند خاست و خواهند گفت مرد دانائی چون سقراط را کشتید. هر چند من از دانائی بهره ای ندارم بدگویان شما خلاف این را ادعا خواهند کرد و حال آنکه اگر اندکی درنگ کرده بودید مقصود شما حاصل می شد. زیرا می بینید که من پیرم و پای بر لب گور دارم. در این نکته روی سخنم با همه نیست بلکه با کسانی است که رأی به کشتن من داده اند. اینک به آنان می گویم: شاید گمان می برید علت محکوم شدن من ناتوانیم از گفتن سخن هائی است که اگر می گفتم از این مهلکه رهائی می یافتم. ولی چنین نیست. راست است که سبب محکوم شدن من ناتوانیم بود، ولی نه ناتوانی در سخن گفتن. بلکه من از بی شرمی و گستاخی و گفتن سخنانی که شما خواهان شنیدن بودید ناتوان بودم و نمی توانستم لابه و زاری کنم و سخنانی به زبان آورم که شما به شنیدن آنها از دیگران خو گرفته اید و من در خور شأن خود نمی شمرم. نه هنگام دفاع از خود آماده بودم برای گریز از خطر به کاری پست تن در دهم و نه اکنون از آنچه کرده و گفته ام پشیمانم. بلکه مردن پس از آن دفاع را از زندگی با استرحام و زاری برتر می شمارم. زیرا سزاوار نمی دانم که آدمی چه در دادگاه و چه در میدان جنگ از چنگال مرگ به آغوش ننگ بگریزد...» (دوره ی آثار افلاطون جلد یکم. رساله ی «آپولوژی» ترجمه ی محمد حسن لطفی.)

این دفاعیه سقراط سند ننگی برای کسانی شد که در طول زمانه در زمین؛ به مسدودسازی، تصلب آفرینی، و تحجرگرایی اندیشه همت می نهند.


نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.